| [ بستن ] |
بایکونور برای همه عاشقان فضا محلی رویایی است اما انوشه انصاری در این محل رویای کهن خود را به حقیقت رساند تا در پایان راهی سخت بهاین نقطه برسد و زندگی خود و اطرافیانش و مردم را دگرگون سازد و الهامبخش بسیاری از مردم و جوانان جهان باشد.
انوشه انصاری میگوید که از کودکی شیفته آسمان و ستارگان بوده است و از زمانی که دختر بچه کوچکی بوده در تهران بهآسمان چشم میدوخته و در حالی که زیبایی ستارگان آسمان مجذوبش میکرده از خود میپرسیده آیا در آن بالاها هم دخترکی چشم بهآسمان دوخته است.
او پس از ورود بهآمریکا در رشتهIT شروع بهادامه تحصیل کرد و خیلی زود توانست تواناییهای فنی و مدیریتی خود را آشکار کند تا تبدیل بهیکی از موفقترین مدیران جوان آمریکا شود و بههمراه خانوادهاش فرصتی را که منتظر آن بود بهدست آورد. پس از سوددهی شرکت آنها، که اگرچه از یک شرکت کوچک آغاز شد اما بهسرعت بهرشدی چشمگیر دست یافت، خانواده انصاری فرصت آن را یافت تا بهرویاهای خود بپردازد و با حمایت از جایزه ایکسپرایز، برای سفر مداری غیردولتی، خود را بهیکی از چهرههای مطرح صنایع فضایی غیر دولتی بدَل کند. اگرچه او در همان جا متوقف نشد و درکنار این کار رویاهای دیگر خود در زمین را با تأسیس و حمایت از بنیادهایی مانند آشوکا و رویاسازان ادامه داد. در آستانه سفر او بهفضا که با هزینه شخصی خود او صورت میگرفت و نقطه عطفی در فعالیتهای او بود بسیاری بهنحوه هزینه این مبلغ برای این سفر اعتراض کردند و انوشه خود بهآنها پاسخ داد <اما پول من از کجا آمده؟ بهشما میگویم. از کار سخت، از ریسکهایی غیرقابل باور و فداکردن خیلی از چیزها که من و خانوادهام برای بهدست آوردن هدف مشترکمون از دست دادیم. آیا ما حق داریم با پولی که بهسختی بهدست آوردیم چنین کنیم؟ من فکر کنم این اجازه رو داشته باشیم! اما آیا این بهمعنی اونه که من نسبت بهاونچه در جهان اطرافم میگذره بیتفاوتم و بهاونها اهمیت نمیدم ؟
من به بچههای گرسنه غذا نمیدم نه بهاین دلیل که گرسنگی اونها برام مهم نیست بلکه به این دلیل که غذا دادن به ۱۰۰، ۱۰۰۰ یا ۱۰۰ هزار نفر مشکل رو حل نمیکنه. در حالی که یکی از ریشههای اصلی گرسنگی بهمسائلی مثل خشکسالی و استفاده از روش های غلط کِشت و کار برمیگرده و شما میدونید که تحقیقات فضایی چه کمک عظیمی به ایجاد تغییر در شرایط کشت و از بین بُردن آفَت از محصولات کشاورزی میکنه؟
تنها راهی که برای حل این مشکل وجود داره اینه که آموزش کاملی برای جوانها مهیا کنیم تا بهمتفکران آزاداندیشی تبدیل شوند، که اصول و استانداردهای اخلاقی اونها رو دیگران ننوشتهاند و مردمانی هستند که موقعی که نیاز بهتغییر رو احساس میکنند برای انجام دادن این تغییرات اساسی آماده هستند. و این پیامیه که من قصد دارم بهگوش مردم جهان برسونم.
من از بنیادها و مؤسساتی مثل expire وASHOKA حمایت میکنم بهاین دلیل که آنها بهدنبال تغییرات کوچک در جوامع کوچک نیستند بلکه آنها در پی ایجاد تغییراتی بزرگ در جهان و ساختن محلی بهتر برای زندگی مردماند. بهای یک رویا چقدر است...؟ برای من گذاشتن پول و تمام زندگیام در جایی که لازم است.>
و سرانجام سفر او آغاز شد، سفری که در آن انوشه فقط یک توریست فضایی نبود. او بههمراه سازمان فضایی اروپا (اِسا) آزمایشهای دشواری را درباره سلامت در فضا انجام داد، فیلمهای آموزشی از زندگی در مدار تهیه کرد، در ارتباط رادیویی با مراکز آموزشی جهان سعی کرد شوق جوانان را بهفضا برانگیزد، با وبلاگی که از فضا نوشت، که ترجمه فارسی آن در سایت شخصیاش منتشر میشد، واقعیتهای ناگفته زندگی فضایی را آشکار کرد و در همه این مدت زنجیره هویتی خود با وطنش را از هم نَگُسَست.
سرانجام شمارش معکوس پرتاب فرا رسید تا بایکونور در بامداد دوشنبه ۲۷ شهریور برگی دیگر بهتاریخ خود اضافه کند. <سرانجام اون لحظه فرا رسید و شمارش معکوس شروع شد. لوپِز، میشا و من دستهامون رو روی هم گذاشتیم و گفتیم: آمادهِ رفتَنیم... من خدا رو شکر می کردم که کمکم کرد تا رویام به واقعیت تبدیل بشه و همینطور بهخاطر همه چیزهایی که بهمن داده. من از اون خواستم که در قلب همه عشق رو قرار بِده و صلح رو برای این مخلوق زیبایی که بهش زمین میگیم بهارمغان بیاره.>
بعد از پرتابی آرام زمان موعود بی وزنی فرا رسید و انوشه با روی گشاده به استقبال این لحظه رفت. <جدا شدن آخرین مرحله موشک برای من خیلی جالب بود و بعد بی وزنی... احساسخوشایندی از آزادی که لبخندی رو بر چهره همه نشوند. من بهآهستگی از صندلیم بلند میشدم و به خندیدن ادامه میدادم. نمیتوانستم باور کنم .... صادقانه بگم همه چیز هنوز برام مثل یک رویاست.>
روز اولِ مأموریت با چنین شرایط خوبی آغاز شد اما ۲ روز بعدی تا پیش از رسیدن بهایستگاه برای انوشه همراه با فضا زدگی وحشتناکی بود. <اونها مرتب بهمن میگفتند که نباید روز اول سفر بهبیرون نگاه کنم چون باعث میشه که حالَم بد بشه اما خوب من نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم... همه چیز خیلی خوب بود. صبح روز بعد وقتی که بیدار شدم خیلی هیجانزده بودم. بهسرعت از کیسه خوابم بیرون اومدم و د رحالی که سرم بهسمت قسمت فرود فضاپیما بود مشغول شنا در اطراف شدم. بهمحض این که متوقف شدم متوجه شدم که این کارم ایدهِ خوبی نبوده چرا که انگار تمام محتویات بدن و معدهام بهرقص دراومده بودند ... بهاین ترتیب من اونجا با سردرد بسیار زیاد و دردِ آزار دهندهای در ناحیه کمر و همینطور حالت تهوع مواجه شدم. و با خودم میگفتم این شروع خوبی نیست - و نکنه که در تمام مدت سفر با این حالت مواجه باشم>.
اما اندکی استراحت و چند بار تزریق داروهای مقابله با شرایط فضا زدگی و از همه مهمتر نزدیک شدن بهایستگاه حال انوشه را بهتر کرد. <من وقتی که بهایستگاه نزدیک میشدیم بیدار شدم و شاهد این بودم که چطور سانتیمتر بهسانتیمتر بهایستگاه نزدیک میشیم. هر اینچی که بهایستگاه نزدیکتر میشدیم من هم بهتر میشدم تا این که سرانجام کاملاً بهایستگاه متصل شدیم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم از جای خودم بلند شم و لباس فضاییم رو در بیارم. میدونستم که هنگام ورود ما بهایستگاه دوربینها اونجا هستند و من نباید شبیه بهیک سگ مریض بهنظر بیام.... بهمحض این که قدم در ایستگاه فضایی گذاشتم مثل این بود که وارد خانهام شدهام.